تبليغاتX
یا علی (ع) - یا زهرا (س)
آنانکه که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند

سالی دگر گذشت ز دیدار لیک من
مست نگاه چشم سیاه توام هنوز
تا بازگردی از سفر ای آرزوی دل
من همچنان نشسته به راه تو ام هنوز

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:17  توسط بهنام زرنگاریان  | 

سنگر ، پلاك ، اسلحه ، پوتين پاي او

پيچيده در تمام كوه صداي او

سجاده اي رنگ افق رنگ لاله ها

پهن است روبه روي شهادت براي او

تسبيح ، عطرجبهه و سربند يا حسين

اشك ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفاي او

تكبير ، شور و حال شهادت ، خدا بهشت

مي شد خلاصه نام وفا در وفاي او

عاشق تر از هميشه به پرواز بي غرور

تركش ، گلوله ، سينه بي ادعاي او.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 8:7  توسط بهنام زرنگاریان  | 

سلام بابت اين يه مدت كه نبودم عذرميخوام

آخه مشكلات داشتم

اما از اين به بعد

ياعلي – يازهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:30  توسط بهنام زرنگاریان  | 

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم

آب را جيره بندي كرده ايم .

نان را جيره بندي كرده ايم ...

عطش همه را هلاك كرده .

همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .

ديگر شهدا تشنه نيستند .

فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .


(( آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت

 كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد ))

 

بياييد قدر آنان را بهتر بدانيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:7  توسط بهنام زرنگاریان  | 

اگر بپرسند دو كوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟

بگوييم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجي‌ها را در خود جاي

 مي‌داد و بعد سكوت كنيم؟

پس كاش نمي‌پرسيدي كه دوكوهه كجاست؟

چرا كه جواب دادن به اين سوال به اين سادگي‌ها نيست؛

گفته‌اند «شرف المكان بالمكين»، اعتبار مكانها به انسانهايي است كه در آن زيسته‌اند

و چه خوب گفته‌اند.

دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است،

 با بسيجي‌ها و همه سر مطلب در همين جاست.

اگر شهدا نبودند و بسيجي‌ها ، آنچه مي‌ماند، پادگاني بود در انديمشك با زمينهاي

آسفالتي، خشك و كم دار و درخت، ساختمانهاي معمولي، كوتاه و بلند و تيرك‌هايي كه

 بر آن پرچم نصب كرده‌اند.

اما دو كوهه سالها با شهدا زيسته است، با بسيجي‌ها و از آنها روح گرفته است،

روحي جاودانه.

دو كوهه مغموم است، اما اشتباه نكنيد او جنگ را دوست ندارد، جمع با صفاي

 بسيجي‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه‌ايست كه در آن كرامات

باطني انسانها بروز مي‌يابند.جا دارد كه دو كوهه مزار عشاق باشد، زيارتگاه عشاقي

كه از قافله شهدا جا مانده‌اند.

دوران دفاع مقدس، دانشگاهي بود كه دانشجويان آن با مدرك رشادت، معرفت و ايثار

فارغ‌التحصيل ‌شدند، دانشگاه بدون كنكور، تنها شرط ورود به آن صداقت بود و غم دفاع

از وطن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:39  توسط بهنام زرنگاریان  | 

من كه تو را خوب مى‏شناسم، تو شايد براى آنها كه من باب، ثواب به زيارت اهل قبور مى‏آيند گمنام باشى، همگى از كنارت بگذرند و بى‏توجه، چرا كه نامت را برخاكت ننوشته‏اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ فانوسى بر مزارت نورافشانى نمى‏كند. حتى سنگ قبرت مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده ولى من تو را خوب مى‏شناسم خيلى‏خيلى خوب ، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ...

من تو را بارها و بارها در كرخه ديده بودم آنگاه كه در صبحگاهها با گروهانتان مى‏دويدى، تيربار بر دوشت سنگينى مى‏كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمى‏رفت، آنگاه كه براى نماز وارد حسينيه گردان مى‏شدى آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. خدا كه با تو حرف مى‏زد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:45  توسط بهنام زرنگاریان  | 

شهدای غريب مثل کسانی که در راه خدا چند بار به شهادت می رسند که نمونه بارز آن

آقا ابالفضل ( ع ) است.....

وقتي ميرم مزار شهداي گمنام دلم ميگيره ، ياد مادري ميافتم كه چشم به راه فرزند

 خويش مونده ، چون ميدونم چه درد بزرگيه

آخه مادربزرگ منم چند سال چشم به راه قاسم  عزيزش بود ،

 تا اين كه ، روزي كه ، خونه رو رنگ كرده بودن ،

از طرف بنياد شهيد استان همدان اومدن و گفتند :

قاسمت اومده ولي فقط از اون پلاك و استخوان به جا مونده

و اون روز بود كه ديگه مادربزرگم شكسته شد و چند ماه بعد به قاسمش پيوست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 22:31  توسط بهنام زرنگاریان  | 

يــَــا فـــَـاطــِــمـــَـةَ الــــزَّهــــرَاءِ (س)

بـیـستم جمادی الثانی، مـیلاد با سعـادت باعث خلقت، دخت نبـوت،کـفـو ولایـت،

ام امامت، قطـب دایـره وجود، حبـیبه ذات ربّ العـالمین، پاره تن رسولخدا (ص)،

زوجه و کفـو امیـرالمؤمنیـن علیّ مرتضی (ع) وامّ الائمة النقباء والنّجباء

فـــَـاطــِــمـــَـةَ الــــزَّهــــرَاءِ (س)

برنـامـوس دهـر و شمس ضحای آسمان هدایت

حضرت صاحب العصروالزّمان (عج)

ونیزبرشیـعیان ومحبین آنحضرت مبارکباد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 9:57  توسط بهنام زرنگاریان  | 

سنگر ، پلاك ، اسلحه ، پوتين پاي او

پيچيده در تمام كوه صداي او

سجاده اي رنگ افق رنگ لاله ها

پهن است روبه روي شهادت براي او

تسبيح ، عطرجبهه و سربند يا حسين

اشك ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفاي او

تكبير ، شور و حال شهادت ، خدا بهشت

مي شد خلاصه نام وفا در وفاي او

عاشق تر از هميشه به پرواز بي غرور

تركش ، گلوله ، سينه بي ادعاي او.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 17:26  توسط بهنام زرنگاریان  | 

اين چندمين نامه است بابا، مي‌نويسم!؟

هرچند‌ يادت نيست‌ امّا مي‌نويسم

ديروز هم برگشت خورده نامه‌هايم

من با‌اميد اين نامه‌ها را مي‌‌نويسم

امروز با سارا كمي ‌دعوايمان شد

از قهر‌ها، از آشتي‌ها مي‌‌نويسم

خانم معلّم، نمره‌ي عالي به من داد

او گفت: من با عشق انشا مي‌نويسم

مادر برايم قصّه‌اي از كربلا گفت

در نامه‌ام عين همان را مي‌‌نويسم

او از تحمّل گفت از‌ ياسي سه‌ساله

از تشنگي، از صبر، دريا مي‌‌نويسم

از دختري كوچك كه نامش هم رقيّه است

از بي‌وفايي‌هاي دنيا مي‌‌نويسم

بابا! ‌دلم ابري ست ميل گريه دارد

دلتنگيم را از همين‌جا مي‌‌نويسم

اين نامه را هم پست خواهم كرد ‌امروز

امّا برايت باز فردا مي‌‌نويسم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:46  توسط بهنام زرنگاریان  | 

يادم مياد بچه بودم ،دور بابا می چرخيدم،اون می گرفت نازم می کرد، بوسه ای رو موهام

می کرد ، می گفت:بيا قصه بگم،از جنگ و از جبهه بگم، منو رو پاهاش می نشوند

بعدم سفر  به شهر نور،تو قصه های بابا جون چه شادی و غمی بودش ،

ريختن خون شهدا ،صدای اون خمپاره ها ،کشتن ديو و دشمنا.

اما هميشه بابا جون يه جايی سرفش می گرفت اشک تو چشاش جمع می شد

و دردی تو سينش می پيچيد،بابای مهربون من با اون چشای نازش،

ابروهای کمونی و ريشهای نرم صورتش،رنگ از صورتش می پريد .

بابا می گفت:عزيزکم،دختر خوب و کوچکم ، يه روز توی يه شهر نور،يه شهر که بود

پرازغرور، پرازملايک صبور،چشمها يهو بارونی شد سينه ی اون پرستو ها شکست

و دنيا تيره شد.

پرستوهای مهربون،ملايک خوب و صبور،سرفه می کردن بابا جون،بعضی ازاون

فرشته ها سرفه امونشون نداد،رفتن به اونور زمين،يه جا پر از عشقو یقين .

يه جاکه خيچ کس توی اون شيميايی نمی زدش،يه جا که هيچکس توی اون گلوله ای

نميزدش.آره دخترکوچکم پرستوها پريدن و به آرزوشون رسيدن ،آرزوی رسيدن و

عشق رو به جون خريدن

بابامی گفت :دخترکم،يه روز منم پر ميزنم،اما بدون که هميشه بهت بابا سر ميزنم.

يادت باشه قصه ی ما يه قصه ی واقعيه ، برای تو از دل من هميشه يادگاريه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:20  توسط بهنام زرنگاریان  | 

هویزه

دهکده ی هویزه را چه کسی می شناخت ؟!

حسین را هم کسی نمی شناخت اما خدا خواسته بود تا حسین قدم در هویزه بگذارد

 و با یارانش حماسه بیافریند.

تا هم نام هویزه به کربلا اقتدا کند و هم حسین به جدش سیدالشهدا(ع).

سال هاست که تانکهای کبود و نیمه سوخته ،خاطره ها را زنده میکند .

 یزیدی ها گودال قتلکاهی ساختند تا هویزه را هم با نخلهایش به خاک بسپارند

اما مگر حماسه ها فراموش شدنی هستند ؟

مگر قهرمانان وقتی گلوله هایشان به صفر برسد ، ایمانشان هم به صفر می رسد؟!

شمع ها هنوز روشن اند ,خاک هویزه هنوز هم مقدس است .

هویزه دید که چگونه سیدش رفت و چگونه ماذنه های مسجد جامعش به اتش کشیده شد

 و بر پرهای به جا مانده از کوچ پرستوهای مهاجر ، قدم های سیاه لاشخورها گذاشته شد.

هویزه هنوز هم به یاد نی های از نفس افتاده اش ، با صدای بلندمی گرید.

 هنوز هم ارزو دارد روزی دوباره در وازه هایش را به روی شهادت بگشاید.

 هویزه تکرار کربلاست و کربلا همیشه با نام فرزندانش زنده است.

 

 

    شهادت نردبان  آسمان  بود 
                          شهادت آسمان را نردبان بود
                                                 چرا برداشتند  اين  نردبان  را
                                                                         چرا  بستند  راه  آسمان  را  

اللهم الرزقنی الشهاده فی سبیلک

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:2  توسط بهنام زرنگاریان  | 

اينجا هر قطعه اي يك منطقه است و هر منطق يك ايستگاه بهشتي.

يادمان باشد فرصتمان كوتاه است، تا بازگشتن فاصله ي چنداني نيست.

اگر بخواهيم پيش از بازگشت ، از هر آنچه بوده ايم ، برگرديم بايد

خيلي حواسمان راجمع كنيم.

شهدا آدمهاي عجيب و غريبي نبودند ،فقط حواسشان خيلي جمع بود.

شايد سالهاست كه خيلي هايمان دنبال بهانه اي براي خوب شدن هستيم؛ حالا وقتش

 رسيده است.

نفسي تازه كنيم.

اشكي بر دامن پاك طبيعت بيفشانيم و رذيلت هارا دمي به خاك بسپاريم. نيرو بگيريم ، تازه تر

شويم بلكه پيش از بازگشت به ميان مردم و شهر بوي عطر خوبيها را به ارمغان بياوريم و از

اين تجربه ي زيبا براي گذر از ميان آهنها و سختيهاي هوس مدد بگيريم.

سفرهايي از اين  دست كه رنگ و بوي جبهه را دارد و در مكانهايي متعلق به شهيدان برگزار

مي شود.

سفر به ديار قدس است و بيرون رفتن از زندگي عادي و مادي است.

منطقه محلي است كه ياد آور شهداست. جايي كه آنان با تحمل سختيها و فشارها ، نفس

سركش را رام مي نمودند و براي پرواز به سوي بي نهايت مهيا مي گشتند.

براي همين بود كه بي تاب مي شدند شبها گريه مي كردند و ديگر دوست نداشتند به شهر بازگردند.

اكنون كه بار سنگين حفظ دين و انقلاب بر دوش ماست حالا كه ما مانده ايم و آنها رفته اند چه

 خوب است اخلاق و رفتار خود را نيز مانند آنها كنيم. بياييم در طول اين سفر كوتاه و مقدس با

وضو باشيم از لغويات و سخنان بيهوده چه رسد به گناهان بپرهيزيم.

زمان اقامه ي نماز، وقت خواندن قرآن و مخصوصا هنگام عزاداري به حقيقت هستي

توجه پيدا كنيم و از ائمه اطهار و شهدا مدد بجوييم.

هرچند دروازه هاي عظيم شهادت به معبري تنگ وباريك مبدل شده ومارا به آن مراتب راه

 نمي دهند اما مي توان با خلوص نيت  بر سر اين راه نشست و كاروان سالار را صدا زد.

شايد از اين كوچه كسي عبور كند.

شايد همين آرزوي جهاد بتواند درهاي شهادت را بگشايد.

شايد همين مسافرت بتواند رفاقت با شهيدان را به ارمغان آورد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:33  توسط بهنام زرنگاریان  | 

شهيد سيد مرتضي آويني 

خداوندا، اين دفتر و کتاب شهادت را همچنان بر روي مشتاقان بازدار و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا! کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‌اند،

و نيازمند به مشعل شهادت، تو خود اين چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش.

شهيد دکتر چمران

پروردگارا آنچنان ما را از دنيا و مافيها بي‌نياز کن که در قربانگاه عشق همچون ابراهيم مشاقانه حاضر شويم تا اسماعيل وجود خود را در راه هدف مقدست

قرباني کنيم.

شهيد يوسف رضا ابولفتحي

خدايا قسم به خون شهيدان عزيزت، خصوصاً حضرت اباالفضل العباس (ع) علمدار

راه سعادت. شهادت را نصيب ما هم بگردان.

شهيد محمدحسين علم‌خواه

اي خدا، بسيجيان خودت را که با سنين کم در راه تو مبارزه مي‌کنند ببين، اي خدا، کي مي‌شود که اينان را هرچه بيشتر ياري کني تا پيروز شوند، و اي خدا بدان، من اگر غير

از جانم چيزي پرارزشتر داشتم در راهت مي‌دادم تا چشم تمامي دشمنانت کور شود.

شهيد علي بازيار

خدايا! نمي‌خواهم ديگر از تو دور شوم خدايا گمنامم کن، و غريب‌وار خونم را بخر، دستم را بگير زيرا دست‌هاي ضلالت به طرفم کشيده شده است، خدايا معذرت مي‌خواهم زيرا بر من رحمت نازل کردي، عصيان نمودم، عطا کردي،‌ خطا کردم،

عفو کردي، گناه کردم.

شهيد عنايت‌الله روغنيان جهرمي

خدايا تو را سپاس مي‌گويم زيرا به ما اجازه دادي در برابرت به راز و نياز بايستيم

و هرچه مي‌خواهيم از تو طلب کنيم و خودت فرمودي«ادعوني استجب لکم»

 حال از تو مي‌خواهم مرا بپذيري و مورد لطف خودت قرار دهي و متاع ناچيز

 مرا خريدار باشي.

شهيد محمد پيروز بخت

خدايا،‌ وجودم سرشار از گناه است، گناهي که مرا از تو دور مي‌کند، و سرانجام جز غرق شدن در درياي ضلالت و گمراهي چيزي به دنبال ندارد، خدايا با وجود اين همه گناه،‌ جز تو پناهي ندارم جز تو به کسي اميد ندارم، خدايا از روزي که پا به جبهه اين دانشگاه انسان سازي گذاشته‌ام، خودت گواهي که از همه‌چيز گذشتم، آمدم تا به تو برسم خدايا نه به طمع بهشت آمده‌ام و نه ترس از جهنم.

شهيد مهدي شريفي

خدايا، ديگراني را که از ماندن مي‌مانند آگاه ساز تا قدرت پيدا کنند و انتقام مسلمانان واقعي را از کفار و مشرکين بگيرند و قدرت تو را بر عرصه وجود گذارند، خدايا با فضل و کرم و بخشش، عملم را بسنج که تو بسيار آمرزنده هستي، خدايا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده،‌ مرگي که حسين (ع) انتخاب فرموده و مرا در رختخواب ذلت از دنيا مبر.

شهيد رحمت‌الله زارع

معبودااکنون که پشت به دنيا کرده‌ام.... از تو مي‌خواهم که همانند حربن‌يزيد رياحي

با من رفتار کني، و شهادت در راهت را نصيبم کني، خدايا نکند هنگاميکه در نيمه‌هاي

شب العفو مي‌گويم، به فرشته‌اي که ناظر اعمال من است امر کني که به اين

بنده بگو «لا» آن‌وقت تکليف من چيست؟

 شهيد محمد صادق حکيمي پور

اي معشوقم مرا فرا خوان که ديگر نمي‌توانم صبر کنم.

شهيد جواد خاکي

خداوندا هستي و نيستيم از توست و به سوي تو بازمي‌گردم پس مرا بپذير که آمرزنده توئي.

شهيد دکتر چمران

خدايا از آنچه که کرده‌ام، اجر نمي‌خواهم و به خاطر فداکاري‌هاي خود بر تو فخر

نمي‌فروشم، آنچه داشته‌ام تو داده اي و آنچه کرده‌ام تو ميسر نموده‌اي، همه

 استعدادهاي من، همه قدرت‌هاي من و همه وجود من زاده اراده توست، من

از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، من از خود کاري نکرده‌ام، که پاداشي بخواهم.

شهيد ذات الله صابريان

اي خداي بزرگ! دست از جهان شسته‌ام و براي ملاقات تو به کربلاي خوزستان آمده‌ام، از تو مي‌خواهم که مرا با اصحاب حسين (ع‌) محشور کني، آرزو دارم که بر خاک داغ خوزستان در خون خود بغلطم و اين عقده صد و چهل ساله را بر دلم فشار مي‌آورد و هميشه با تو مي‌گويم (يا ليتني کنت معلک)، را برآورده کنم.

شهيد حميد رضا امر الهي

من دو آرزوي بزرگ در زندگي داشته و دارم يکي زيارت قبر مطهر امام حسين (ع) و ديگر آرزوي زيارت امام زمان (عج) اگر من کشته شدم و در زمان حيات شما ايشان ظهور فرمودند، سلام من گنهکار را به ايشان رسانده و بگوئيد، از خدا بخواهيد از گناهان ما بگذرد، و اگر من کشته شدم هيچ ناراحت نشويد که مي‌دانم نمي‌شويد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:56  توسط بهنام زرنگاریان  | 

                       او جـنـگـيـد ...

                                           مـن تـمـاشـا کـردم ...

                                                    و تـو فـرار کـردي ….


او به اروند زد ...

من توي کم عمق استخر شنا کردم ...

                                               و تو با اسکي روي آب مزاحم خواب ماهيها شدي ...
او  ژ3 دست گرفت ...

من با تفنگ ساچمه اي پسر خاله ام حال کردم ...

                                                و تو با تفنگ شکاري ات به شکار بلدرچين رفتي ...
او مين گوجه اي خنثي کرد ...

من با گوجه سبز پينگ پنگ بازي کردم ...

                                                                               و تو بازي گلف را بردي ...
او با صداي آهنگران بزرگ شد ...

من در حمام با صداي خودم صفا کردم ...

                                                            و تو جديد ترين RAP ها را زمزمه کردي ...
او عکس چمران رو قاب گرفت ...

من عکس گربه هاي ملوس رو از حاشيه ناصر خسرو خريدم ...

                                                                     و تو Play Boy خود را ورق زدي... او در فکه تشنگي کشيد ...

من ني رو تو شکم سانديس فرو کردم ...

                                                       و تو ليمو ترش را در ماء شعير فشار دادي ...
او زخمي شد ...

من نزديک بود دلم بسوزد ...

                                                                  و تو جاي نيش پشه را خاراندي ...
او شيميايي شد ...

من سرما خوردم ...

                                                                            و تو گلويت را صاف کردي
او لباس بيمارستان پوشيد ...

من جلو آينه پيراهن تازه ام را نگاه کردم ...

                                 و تو به دنبال مايو امريکايي ميدان محسني را زير پا گذاشتي ...
او به اتاق عمل رفت ...

من به اتاق پذيرايي رفتم ...

                                              تو به اتاق بازرگاني رفتي که شير خشک وارد کني
او شهيد شد ...

من خواب ظهرم رو از دست دادم ...

                                                               و تو دمر روي تخت افتادي و اروغ زدي
او به اقيانوسي از نور افتاد ...

من زير چراغ مدادي به تماشاي ويترين ايستادم ...

                                                و تو مه شکن بنزت را در تونل کندوان روشن کردي
                     او هنوز يک آرزوي بزرگ است ...

                 من ...

                                        و تو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:5  توسط بهنام زرنگاریان  | 

ديروز، پاي مصنوعي، دستان نا مرئي

امروز، اعتياد، هپاتيت،HIV

  ديروز، نه شرقي نه غربي ...

امروز، تئوري قرص هاي اكستازي

 ديروز ، سلام بر چشمان شيشه اي

امروز ، يك ميليون جراحي بيني، لنزهاي رنگي

  ديروز ، آژير قرمز، اضطراب هاي زرد، انتظار هاي سپيد

امروز، عشق هايي كز پي رنگي بود......

  ديروز سفر به چزابه، از كرخه تا راين، بوي پيراهن يوسف

امروز " توكيو بدون توقف "

  ديروز، انبوه جانبازان شيميايي  

امروز  راديو فردا، موج BBC

  ديروز، نخل هاي افسرده، زيتون هاي كال

امروز،CD جشن جديد استقلال  

 و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده

البته بسيجي اصيل کم و بسيجي نما و متعصب زياد

بسيجي که به مردم گير مي ده زيادي... اين بسيجي نيست

بسيجي بايد در کمک مردم باشه

ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟؟

امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد the mobile set is off .عشق بي پاسخ

ديروز زنده باد بسيجي، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است

امروز، نگاه زاده علاقه است، حجاب كيلو چند؟؟

  ديروز، آب و آيينه و قرآن، خدانگهدار.

امروز ، گود نايت، باي باي 

 ديروز كربلاي 1 ، كربلاي 2 ، كربلاي 3

امروز 50 ميليارد باد هوا، خيالي نيست

  ديروز ماشين اداره، بيت المال

امروز ماشين اداره، مال البيت 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:25  توسط بهنام زرنگاریان  | 

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

 

 كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

 

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟

جوانم كجاست؟

دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟

 

كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟

چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟

چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟

 

آري پسرك دانشجو!

به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.

جواني به خاك افتاده و خون شكفته.

 

آري دخترك دانشجو!

به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.

در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.

 

به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند.

 

هيچ مي‌دانستي؟

حتماً نه!

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين

(عليه السلام) را پذيرفت.

خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط بهنام زرنگاریان  | 

شهدا اين زخم‏خوردگان تير عشق،

اين بى‏توقعان بى‏توقع‏تر از كوير ! رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشه‏ها فرارى دهند.

رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگرچه نگاه‏هاى سرد هميشه بر سنگ‏فرش مزار مقدسشان

جا خوش كرده!

رفتند، تا همواره بر سايه‏هاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايه‏هاى

دور دست معنا كند.

رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانست‏حتى تصور ساحل دريايى آن‏ها را داشته

 باشيم.

رفتند، روشن‏هاى بى‏خورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد.

آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنون‏ها هرگز قابل قياس نيست،

پرستوهاى عاشقى كه بى‏شك زمينى نبودند.

آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.

شهدا رفتند و ما مانده‏ايم، با كوله‏بارى از شرمندگى و حسرت!

شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:3  توسط بهنام زرنگاریان  | 

از دل هزاران شهيد عبور كرده اي و  در ايستگاه هاي بهشت درنگ كردي و برايت روايت كردند و گريستي!

 

به تو گفتند كه كربلا همچنان جاري است از عاشوراي 61 هجري تا امروز و فردا و...

 

شايد بارها و بارها به هر كدام از قدمگاهان شهيدان كه ميرسيدي به خود ميگفتي كاش مرا نيز به خيل عاشقان راهي بود و حسرت ميخوردي كه چرا از قافله جا مانده اي آري دنيا ما را از قافله كربلاييان دور داشته است اما هنوز ميتوان آنگونه كه سيد شهيدان اهل قلم خواست بخواهيم

 

 كربــــــــــــــلا  !مارا نيز به خيل كربلاييان بپذير

 

به شهر باز ميگردي دلت براي  همين بيابان ها مي گيرد اولش مي خواهي زار بزني و گريه كني تازه با رفيقانت مانوس شده بودي تازه شهدا را شناخته بودي  تازه فهميده بودي كه هر چه هست در گمنامي و در اين بيابان هاست به خود ميايي و سبكبار مي شوي 

 خيلي چيز ها آموخته اي و هرگز نبايد فراموش كني چنانچه زينب (س( كربلا را فراموش نكرد راستي فكر كرده اي شهيدان چه چيزي را ديده اند  كه همه جذابيتهاي شهر را رها كردند و به اين بيابان ها آمده اند آيا چشمانت را گشوده اي كه شايد تو نيز مانند آنها ببيني ؟

 

به شهر كه نزديك مي شوي دلت تنگ مي شود براي خاك ...براي تل... براي خاكريز..

 

     زيارت قبــــــــــــــــــــــــــــول

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط بهنام زرنگاریان  | 

 

السلام عليكِ يا زينب كبري ، السلام عليكِ يا بنت رسول الله

 السلام عليكِ يا بنت اميرالمومنين (سلام الله)

ای فروغ تابنده کوثر ! ای پرستار شهادت ! تو بانوی فصاحتی و اعجاز

نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد

 اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت

 تو فرزند کوثری ! تو جرعه ناب کوثری !

 نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:52  توسط بهنام زرنگاریان  |